گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۷۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جان از وداع سبکتاز می شود

لوح مزار، شهپر پرواز می شود

در کام کش زبان که زبان نفس دراز

چون شمع روزی دهن گاز می شود

از صحبت خسیس حذر کن که چشم را

یک برگ کاه مانع پرواز می شود

نتوان به زخم تیغ لبش را ز هم گشود

هر دل که مخزن گهر راز می شود

قطع نظر ز خواب بهارست لازمش

با عندلیب هر که هم آواز می شود

باشد عیار همت افتادگان بلند

شبنم به آفتاب نظرباز می شود

رعناترست سرو ز اشجار میوه دار

آزاد هر که گشت سرفراز می شود

افغان که در گرفتن دامان سعی من

خار شکسته چنگل شهباز می شود

صائب ز آه سرد دل تنگ وا شود

گر غنچه از نسیم سحر باز می شود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام