گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۶۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل از هجوم نشتر آزار وا شود

چون غنچه ای که در بغل خار وا شود

هر دیده نیست محرم آن چاک پیرهن

تا بر رخ که این در گلزار وا شود

همتاب شد چو رشته، یکی زود می شود

مشکل که از میان تو زنار وا شود

باشد همان به حسرت آن چشم نیمخواب

چشمم اگر به دولت بیدار وا شود

حوران برآورند سر از روزن بهشت

هر جا دهان یار به گفتار وا شود

در هر دلی که خرده رازی نهفته هست

چون غنچه بیشتر به شب تار وا شود

جانی که داشت شکوه ز تنگی لامکان

در تنگنای چرخ چه مقدار وا شود

نادان شود ز تیرگی جهل هرزه نال

قفل دهان سگ به شب تار وا شود

دلهای سخت را بود آتش نسیم صبح

پیکان یار در دل افگار وا شود

جوش بهار، بلبل خونین دل مرا

فرصت نداد غنچه منقار وا شود

در موسمی که غنچه پیکان شکفته شد

صائب مرا نشد گره از کار وا شود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام