گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شکوه حسن لیلی آنچنان پر کرد هامون را

که از جمعیت آهو، حصاری ساخت مجنون را

چنان باشند وحشت دیدگان جویای یکدیگر

که می آید رم آهو به استقبال مجنون را

اگر دست از دهان آه آتشبار بردارم

مشبک همچو مجمر می توانم ساخت گردون را

نمیرد هر که با معشوق هر یک پیرهن باشد

وصال گنج دارد زنده زیر خاک قارون را

نگردد منقطع فیض بزرگ در تهیدستی

که خم چون شد تهی، دارالامانی شد فلاطون را

سر از خجلت ز زیر بال قمری برنمی آرد

مگر دیده است سرو بوستان آن قد موزون را؟

ز کاوش بیش آب چشمه ها افزون شود صائب

تهی ازگریه نتوان ساخت دل های پر از خون را

اگر چه نیست قدر خاک، شعر تازه را صائب

همان ارباب نظم از یکدگر دزدند مضمون را!

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام