گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۲۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند

آیینه دار صبح امیدش نمی کنند

خونهای مرده قابل تلقین فیض نیست

رحم است بر کسی که شهیدش نمی کنند

از باز دید حاصل عمرم به باد رفت

آسوده آن که دیدن عیدش نمی کنند

باشد گران چو زنگ بر آیینه خاطران

هر طوطیی که گفت وشنیدش نمی کنند

از دور باش وحشت مجنون هنوز خلق

آرام زیر سایه بیدش نمی کنند

هر کس نکرد نامه خود را چو شب سیاه

از صبح عفو نامه سفیدش نمی کنند

در حشر چشم بسته سر از خاک برکند

اینجا کسی که صاحب دیدش نمی کنند

قفلی که بر گشایش غیبی است چشم او

منت پذیر هیچ کلیدش نمی کنند

دارند التفات به هر کس شکرلبان

بی زهر در پیاله نبیدش نمی کنند

صائب سیاه خانه صحرای محشرست

از گریه هر دلی که سفیدش نمی کنند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام