گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۶۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فال وصال او دل رنجور می زند

این شمع گشته بین که درسور می زند

با شهپری که پرتو مهتاب برق اوست

شوقم صلا به انجمن طور می زند

در سینه عمرهاست که زندانی من است

رازی که بوسه بر لب منصور می زند

آن کس که خرمن ز ثریا گذشته است

از حرص دست در کمر مور می زند

مردی واز سرشت تواین خوی بدنرفت

خاک تو مشت بر دهن گور می زند

جوشی به ذوق خود چو می ناب می زنم

نشنیده ام که عقل چه طنبور می زند

بر اوج فکر خامه صائب مپرس چیست

کبکی است خنده بر کمر طور می زند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام