گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۶۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ابر بهار سینه به گلزار می زند

خون شفق علم ز سر خار می زند

زودا که خونچکان شود از خار انتقام

دستی که گل به مرغ گرفتارمی زند

در فصل برگریز کند سیر نوبهار

آیینه ای که غوطه به زنگار می زند

هر کس صلای باده به زهاد می دهد

آبی به روی صورت دیوار می زند

درگلشنی که بال مرا باز کرده اند

شبنم گره به نکهت گلزار می زند

عمری است در میان لب وسینه من است

رازی که بوسه بر لب اظهار می زند

امروز هر که سنگ ملامت به من می رساند

گو دست خود ببوس که بازار می زند

خطی قضا به سینه شهباز می کشد

هر خنده ای که کبک به کهسار می زند

آفت کم است میوه شاخ بلند را

منصور خواب خوش به سر دار می زند

صائب هلاک زمزمه دلنشین ماست

هر کس که ناخنی به رگ تار می زند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام