گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۲۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

طی شد زمان پیری ودل داغدار ماند

صیقل شکست وآینه ام در غبار ماند

چون ریشه درخت که ماند به جای خویش

شد زندگی وطول امل برقرار ماند

ناخن نزد کسی به دل سر به مهر ما

این غنچه ناشکفته بر این شاخسار ماند

زین پنج روزه عمر که چون برق وباد رفت

غمهای بی شمار به این دلفگار ماند

زان سرو خوش خرام که عمرش درازباد

از خویش رفتنی به من خاکسار ماند

خواهد گرفت دامن گل را به خون ما

این آشیانه ای که ز ما یادگارماند

از خود برآی زود که گردد گزنده تر

چندان که زهر در بن دندان مار ماند

غمهای من ز عشق سراسر نشاط شد

غیر از غمی که بر دلم از غمگسار شد

نتوان زمن به عشرت روی زمین گرفت

گردی که بر جبین من از کوی یار گرفت

دست من ز رعونت آزادگی چو سرو

با صد هزار عقده مشکل زکار ماند

صائب زاهل درد هم آواز من بس است

کوه غمی که بر دلم از روزگار ماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نفیس نوشته:

بیت هشت و نه مربوط به این غزل نیست

کانال رسمی گنجور در تلگرام