گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلطیدن چرا؟

گل به روی آفتاب روح مالیدن چرا

جسم خاکی چیست کز وی دست نتوان برفشاند؟

گرد دست و پای خود چون گربه لیسیدن چرا

خاک صحرای عدم از خون هستی بهترست

بر سر جان اینقدر ای شمع لرزیدن چرا

کور را از رهبر بینا بریدن غافلی است

بی سبب از عیب بین خویش رنجیدن چرا

سرو من، با سایه خود سر گرانی رسم نیست

اینقدر از خاکسار خویش رنجیدن چرا

سنگ را پر می دهد شوق عزیزان وطن

ای کم از سنگ نشان، از جا نجنبیدن چرا

(قدر شعر تر چه می دانند ناقص طینتان؟

آب حیوان بر زمین شوره پاشیدن چرا)

(عمر چون باد بهاری دامن افشان می رود

در میان خار و خس چون گل نخندیدن چرا)

بعد عمری از لب لعل تو بوسی خواسته است

اینقدر از صائب گستاخ، رنجنیدن چرا؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام