گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۹۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زین درد بی شمار که دل را نصیب شد

خواهد زراه تجربه آخرطبیب شد

نتوان نگاه داشت به زنجیر در بهشت

چشمی که آشنا به خط دلفریب شد

غیرت به بی نیازی من می برند خلق

تا درد بی دوای تو ما را نصیب شد

تیغ برهنه فلک از شرم غمزه ات

زندانی نیام چو تیغ خطیب شد

دلسرد کرد روی تو پروانه را زشمع

گل در زمان حسن تو بی عندلیب شد

چون شانه چاک شد دل شمشاد قامتان

روزی که سرو قامت او جامه زیب شد

گیرایی کمند پروبال جرات است

خال تو از دمیدن خط دلفریب شد

غفلت نگر که بر دل کافر نهاد خویش

هر خط باطلی که کشیدم صلیب شد

تا ذوق خاکبازی طفلانه یافتم

دیوار و در به تربیت من ادیب شد

ما از شکست گوهر خود داغ نیستیم

داغیم از این که گرد یتیمی غریب شد

غافل نشد دمی زنظر بازی خیال

صائب زوصل یار اگر بی نصیب شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام