گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۸۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فیضی که سهیل به خاک یمن رسد

از دیدن عقیق لب او به من رسد

از عطسه غزال شود دشت لاله گون

گر بوی زلف او به دماغ ختن رسد

چشمی که دوخته است زلیخا به پیرهن

بویش کجا به ساکن بیت الحزن رسد

در بسته باغ را به ته بال خود درآر

قانع مشو به بوی گلی کز چمن رسد

شیرین نمی کنند دهانی که تلخ نیست

شکر کجا به طوطی شیرین سخن رسد

پروانه گرد شمع نمی گردداز حجاب

بیچاره عاشقی که به این انجمن رسد

این چاه دور را رسن از خود گسستن است

کی رشته امید به چاه ذقن رسد

در بزم او کسی به کسی جا نمی دهد

آنجا مگر سپند به فریاد من رسد

زنهار روی دست هنرهای خود مخور

کز جوی شیر به لب کوهکن رسد

صائب زبان خامه روشن بیان ماست

شمعی که پرتوش به هزار انجمن رسد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام