گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۸۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نالان مباد هر که به فریاد من رسد

دردش مباد هر که به درد سخن رسد

انداز ساق عرش کمین پایه من است

چون دست فکرتم به کمند سخن رسد

چون گل برآورم ز گریبان خاک سر

دست نسیم اگر به گریبان من رسد

بیگانه را به جلوه گه یار ره مباد

سوزم اگر نسیم به پای لگن رسد

زنهار از لباس برآ ای صبا ز مصر

چشم بدی مباد به آهن پیرهن رسد

چون میوه داغدار شد افتد زاعتبار

مگذار دست بوسه به سیب ذقن رسد

هر برگ لاله ای که سیاهی کند ز دور

چون واشکافی از جگر کوهکن رسد

روزی که زخم من دهن شکوه واکند

چندین هزار نافه مشک ختن رسد

با این سربریده چه غماز پیشه است

مگذار پای شمع به آن انجمن رسد

صائب دری به روی من از فیض وا شود

روزی که نامه ای ز ظفر خان به من رسد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام