گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۷۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کم کم دل مرا غم واندیشه می خورد

این باده عاقبت سر این شیشه می خورد

مسدود چون کنم که درین تنگنا مرا

بادی به دل ز روزن اندیشه می خورد

خون دل است روزی غم پیشگان فکر

بیچاره آن که روزی ازین پیشه می خورد

ضعفم رسیده است به جایی که پای من

از موجه هوا به دم تیشه می خورد

جایی که خون ز ناخن خورشید می چکد

فرهاد ساده لوح غم تیشه می خورد

نخلی است آسمان که دل ماست ریشه اش

این نخل سرکش آب ازین ریشه می خورد

پرورده اند شیشه افلاک را به زهر

بیچاره آن که زخمی ازین شیشه می خورد

موقوف یک پیاله بود زهد خشک من

از چشم شیر برق به این بیشه می خورد

صائب کجا رسد به هما استخوان ما

ما را چنین که آتش اندیشه می خورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام