گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۵۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد

آیینه دان چه فیض ز آیینه می برد

از مشک خود فروش بگیرید نافه را

این خام عرض خرقه پشمینه می برد

دل را سینه مساز که حسن غریب او

از دل غمی به صحبت آیینه می برد

در سنگ خون لعل ز شرم تو آب شد

گوهر عبث پناه به گنجینه می برد

ذوق شب وصال تو ای مایه نشاط

از یاد کودکان شب آدینه می برد

در حشر سر ز خانه زنبور برکند

هرکس به خاک سینه پرکینه می برد

صائب غم لباس به تن پروران گذار

در زیر یک نمد بسر آیینه می برد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام