گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۴۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشاق را خرام تو از خویش می برد

سیل بهار هر چه کند پیش می برد

هر کس که بی رفیق موافق سفر کند

با خود هزار قافله تشویش می برد

از بوته گداز زر پاک را چه نقص

از نیکوان چه صرفه بد اندیش می برد

دست از کرم مدار که از خوان پرنعیم

رزق تو لقمه ای است که درویش می برد

از زخم تیغ غوطه به خون بیشتر زند

هر کس ستمگرست ستم بیش می برد

آن را که تازیانه ز رگهای گردن است

هر دعوی غلط که کند پیش می برد

بگذر ز جمع مال که زنبور بی نصیب

با خویشتن ز شان عسل نیش می برد

کج نیز راست می شود از قرب راستان

صائب اگر ز تیر کجی کیش می برد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام