گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۴۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زخمی که ره به لذت ناسور می برد

فیض نمک ز مرهم کافور می برد

پروانه مرا جگر ماهتاب نیست

موسی مرا به انجمن طور می برد

از جمع مال رزق حریص آه حسرت است

ازنوش غیر نیش چه زنبورمی برد

اکنون که چرخ بر سر انصاف آمده است

فیروزه مرا به نشابور می برد

زان ساقی کریم مرا هیچ شکوه نیست

حیرت مرا ز میکده مخمور می برد

تا کی ز حسرت لب خاموش خون خورم

این آرزو مرا به لب گور می برد

ما گرد هستی از نمد خود فشانده ایم

دار فنا چه صرفه ز منصور می برد

زنهار از دماغ برون کن غرور را

کاین باد افسر از سر فغفور می برد

می هوش می رباید و این طرفه تر که یار

هوش مرا به نرگس مخمور می برد

نزدیکتر به کعبه مقصود می شوم

چندان که اضطراب مرا دور می برد

صائب فریب مرهم راحت نمی خورد

داغ دلی که غیرت ناسور می برد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام