گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۳۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

که با تو حرف شهیدان عشق می گوید

که خون شبنم از آفتاب می جوید

به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی

که هفته هفته رخ خویش را نمی شوید

در آن دیار که ماییم بیغمی کفرست

هوای ابر ز دل میل باده می شوید

کراست زهره که از آستین برآرد دست

صبا درین چمن از شرم گل نمی بوید

ترا گمان که تو در خواب آنچه می بینی

به ما تپیدن دل یک به یک نمی گوید

چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک

که رخ به خون جگر شسته لاله می روید

ز شرم نیست نظر پیش پا فکندن یار

بهانه اش شده آخر بهانه می جوید

رسید عشق به پابوس عرش وبرگردید

هنوز عقل گرانجان رفیق می جوید

اگر به چشمه تیغ تو راه خضر افتد

ز جبهه خط غبار حیات می شوید

ز تاب پرتو روی تو دیده صائب

ز آفتاب قیامت پناه می جوید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام