گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۲۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خط عذارتو خورشید رابه دام کشید

ز هاله حلقه به گوش مه تمام کشید

مشو به سرکشی از خصم زیردست ایمن

که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید

امید هست ترا بی سخن رحیم کند

همان که سرمه خاموشیم به کام کشید

مکن ستم به ضعیفان که رشته بی جان

ز مغز گوهر جان سخت انتقام کشید

همان به دامن شبها امید من باقی است

اگر چه صبح عذارش ز خط به شام کشید

اشاره ای است کز این حلقه پا برون مگذار

خطی که ساقی دوران به دور جام کشید

اگر چه از رم آهوست بیش وحشت من

مرا به گردش چشمی توان به دام کشید

چه رحم بر دل پرخون اهل عشق کند

که زلف دل سیهش مشک را به خام کشید

من از کجا وخرابات وپای خم صائب

مرا توجه ساقی به این مقام کشید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام