گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۲۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چه شد که دامن یار از کفم رها گردید

که بوی گل نتواند ز گل جدا گردید

ز بیخودی چو عنان گسسته رفت از دست

به بوی زلف تو هر کس که آشناگردید

منم که نیست ز آرامگاه خود خبرم

وگرنه قطره به دریا ز ابر واگردید

نسیم عهد که یارب گذشت ازین گلشن

که سربسر گل این باغ بیوفا گردید

مرا به گوشه چشم عنایتی دریاب

که استخوان من از سنگ توتیا گردید

ز ریزش دل من اندکی خبر دار

کسی که دامن گل از کفش رهاگردید

چو ماه عید به انگشت می نمایندم

ز بار درد اگر قامتم دوتاگردید

ازان زمان که مرا عشق زیر بارکشید

قد خمیده من قبله دعا گردید

هزار خانه آغوش را به خاک نشاند

ترا به خانه زین هر که رهنما گردید

چسان ز میکده مخمور بگذرم صائب

نمی توان ز لب بحر تشنه واگردید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام