گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۱۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز مغز پوچ برون آرزو نمی آید

که بوی باده برون از کدو نمی آید

چرا ز پا ننشینند غافلان حریص

ز پای خفته اگر جستجو نمی آید

بغیر اشک که شوید ز دل غبار ملال

دگر ز هیچ کس این شستشو نمی آید

سری که داغ جنون برگرفت از خاکش

چو آفتاب به افسر فرونمی آید

فغان که شبنم ما با کمند جذبه مهر

برون ز دایره رنگ وبو نمی آید

صفای طلعت دل در گداز تن بسته است

ز آب آینه این شستشونمی آید

سری که ره به گریبان فکر رنگین برد

به سیر گلشن جنت فرونمی آید

بغیر میکشی از کارها دگر کاری

ز دست کوته من چون سبو نمی آید

فتاد راه کدام آفتاب رو به چمن

که رنگ رفته گلها به رو نمی آید

ز عجز نیست ز قحط سخن شناسان است

ز من چو طوطی اگر گفتگو نمی آید

بشوی دست ز جان در حریم عشق درآی

که کس به طوف حرم بی وضو نمی آید

ز آفتاب نظر آب داده ام صائب

به چشم من مه ناشسته رو نمی آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام