گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۰۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز دل خیال میانش بدر نمی آید

ز لفظ معنی پیچیده بر نمی آید

نظر ز عارض او برنمی توانم داشت

بهشت اگر چه مرا در نظرنمی آید

پیام لطف تو با عاشق اختیاری نیست

گرفتگی ز نسیم سحر نمی آید

به باددستی طوفان چه می کند لنگر

شکیب با دل خودکام برنمی آید

شرر به آتش سوزنده بازگشت نمود

حضور خاطر ما از سفر نمی آید

ز آبگینه او بر دلم غباری نیست

که عاشقی ز پریشان نظر نمی آید

سبوی باده دل تنگ در جهان نگذاشت

ز دست بسته مگو کار برنمی آید

دلم دونیم شد از دیدنش که می گوید

که کار تیغ ز موی کمر نمی آید

چرا ز بیم کنار از کنار می گذری

ترا که موی میان در نظر نمی آید

ازین چه سود که دریاست در گره او را

چو دفع تشنه لبی از گهر نمی آید

ز شرم خنده او استخوان صبح گداخت

شکر به حسن گلوسوز برنمی آید

که بر چراغ دل من زد آستین صائب

که بوی سوختگی از جگر نمی آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام