گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۰۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز ماه نو سفرم تا خبر نمی آید

حضور خاطر من از سفر نمی آید

غم زمانه چنان تنگ کرده دایره را

که صبح را نفس از سینه نمی آید

فشرد پنجه عقل بلند بازو را

کسی به تاک زبردست برنمی آید

چگونه بی سبب آید ز دل سخن به زبان

گهر به پای خود از بحر برنمی آید

سخن شکسته تراود ز کلک پر سخنم

چها به شاخ ز جوش ثمر نمی آید

گهر به خامه من همچو اشک در تاک است

چه سود جوهریی در نظر نمی آید

رگ بریده تاک از گریستن بس کرد

زمان گریه من چون بسرنمی آید

مدار چشم گشایش ز کلک خود صائب

گرهگشایی از نیشکر نمی آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام