گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۰۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز راه صلح مهیای جنگ می آید

ز مومیایی او کار سنک می آید

امید رحم بود کفر ازان خدا ناترس

که گر به کعبه رود از فرنگ می آید

ز شیشه بال پریزاد اگر شکسته شود

خیال یار هم از دل به تنگ می آید

غبار آه ز دل می شود بلند مرا

به شیشه دل هر کس که سنگ می آید

به چار بالش خاراست چون شرر جایم

ز بس که بر من از اطراف سنگ می آید

قد خمیده مرا شد به راه راست دلیل

به صیقل آینه بیرون ز رنگ می آید

چنان به عهد تو شد عام دردمندیها

که بوی درد ز داغ پلنگ می آید

خیال روی تو هم می رود ز دل بیرون

برون ز گوهر اگر آب ورنگ می آید

ز آسمان مقوس ز بس کجی دیدم

کمان به دیده من چون خدنگ می آید

مگر که هست امید اجابتی صائب

که آه بر لب من بی درنگ می آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام