گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۹۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چنان که گل به سر شاخسار می آید

به پای خود سر عاشق به دار می آید

مرا توقع احسان ز کارفرما نیست

که مزد کار من از ذوق کار می آید

غرض تهیه آغوش خاکساریهاست

ز بحر موجه اگر بر کنار می آید

به کار هر که درین نشأه سایه اندازی

در آفتاب قیامت به کار می آید

به آتش جگر آفتاب آب زدن

ازان عقیق لب آبدار می آید

کنون که سوخته ای در جهان امکان نیست

ز سنگ بیهده بیرون شرار می آید

حقوق خدمت ما گرچه بی شمار بود

نظر به لطف تو کی در شمار می آید

جز این که از ته دل در دعا برآرم دست

دگر ز دست و دل من چه کار می آید

به آفتاب جهانتاب می رسد صائب

چو صبح هر که به دنیا دوبار می آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام