گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۴۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مرا همیشه دل از وصل یار می شکند

سبوی من به لب جویبار می شکند

چه نسبت است به فرهاد جان سخت مرا

که درد من کمر کوهسار می شکند

مده میان بلا را درین محیط از دست

که چون سفینه رود بر کنار می شکند

به وعده گل بی خار او مرو از راه

که خار در جگر انتظار می کشند

چو بید قامت من شد دوتا ز بی ثمری

اگر ز جوش ثمر شاخسار می شکند

به دور خط لب لعل تو شد خراباتی

چه توبه ها که به فصل بهار می شکند

نمی خرند متاعی که نشکنند او را

نیم غمین که مرا روزگار می شکند

ز ترکتاز فلک ایمنند تیره دلان

که زنگی آینه بی غبار می شکنند

چنان ز گردش آن چشم سرخوشم صائب

که از مشاهده من خمار می شکند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام