گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اگر به قامت رعنای او نظاره کند

ز طوق فاخته زنجیر سروپاره کند

من و نظاره ابروی او که چون مه عید

تمام عیش جهان را به یک اشاره کند

نصیب صبح ز خورشید داغ حسرت شد

دگر کسی به چه امید سینه پاره کند

نفس شمرده زند هر که در بساط وجود

چوصبح زندگی خویش را دوباره کند

گرفتم این که بود موج در شنا تردست

چه دست وپای درین بحر بی کناره کند

عجب که فرصت دیدن به عیب خلق رسد

به عیب خویش اگر آدمی نظاره کند

چهابه چشم تماشاییان کند یا رب

رخی که دیده خورشید پرستاره کند

نهان چگونه کنم عشق را که زور شراب

به شیشه های تنک کار سنگ خاره کند

چو شمع گریه هرکس که آتشین باشد

جز این که دست بشوید ز جان چه چاره کند

کسی که چون دل صد پاره مصحفی دارد

چرا به مهره گل صائب استخاره کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام