گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۱۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به بحر چون صدف آنان که گوش هوش برند

هزار عقد گهر با لب خموش برند

به حرف وصوت مکن وقت خود غبارآلود

که فیض آینه از طوطی خموش برند

بر آن گروه حلال است سیر این گلشن

که همچو غنچه زبان آورند وگوش برند

چنان ربوده اطوار بیخودان شده ام

که من ز هوش روم هر که را ز هوش برند

غبار صدفدلان است کیمیای وجود

ز باده فیض حریفان دردنوش برند

ز پای خم نرود پای من به سیر بهشت

مگر به عرصه محشر مرا به دوش برند

چه مهر برلب دریاتوان زد از گرداب

به داغ از سردیوانگان چه جوش برند

یکی هزار شود هوش من ز باده ناب

مگر به جلوه ساقی مرا ز هوش برند

به بزم غیر دل خویش می خورد عاشق

چو بلبلی که به دکان گلفروش برند

چنین که حسن تو بیخود شد از نظاره خود

مگر ز خانه آیینه اش به دوش برند

کجاست مطرب آتش ترانه ای صائب

که زاهدان همه انگشتها به گوش برند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام