گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۹۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سبکروان ز خم آسمان برآمده اند

ز راستی چو خدنگ از کمان برآمده اند

چگونه قامت خود زود زود راست کنند

چو سبزه از نته سنگ گران برآمده اند

عنان سوختگان را گرفتن آسان نیست

به تازیانه آه از جهان برآمده اند

به جستجوی تو هر روز آتشین نفسان

چو آفتاب به گرد جهان برآمده اند

کدام غنچه محجوب در خودآرایی است

که بلبلان همه از گلستان برآمده اند

ز چشم شوخ بتان مردمی مدارطمع

که آهوان ختا بی شبان برآمده اند

سزای صدرنشینان اگر بود انصاف

همین بس است که از آستان برآمده اند

نسیم صبح جزا را فسانه پندارند

جماعتی که به خواب گران برآمده اند

چو شانه در حرم زلف راه جمعی راست

که با هزار زبان بی زبان برآمده اند

جماعتی که خموشند چون صدف صائب

ز بحر با لب گوهرفشان برآمده اند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام