گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۹۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند

عزیز مصر به بیت الحزن نمی ماند

گلوی خویش عبث پاره می کند بلبل

چو گل شکفته شود در چمن نمی ماند

مبند دل به جگر گوشه چون رسد به کمال

که خون چو مشک شود درختن نمی ماند

عبث سهیل نظر بند کرده است مرا

عقیق نام طلب در یمن نمی ماند

زتاج پادشهان پایتخت می سازد

در یتیم به خاک عدن نمی ماند

صدف به صحبت گوهر عبث دلی بسته است

سخن بزرگ چوشد در دهن نمی ماند

به فکر چشم براهان خویش می افتد

سخن ز یوسف گل پیرهن نمی ماند

خروج می کند از بیضه آتشین نفسی

همیشه باغ به زاغ وزغن نمی ماند

سخن ز فیض غریبی غریب شد صائب

غریب نیست اگر در وطن نمی ماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام