گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۶۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مرا امید نشاط از سپهر چون باشد

که ماه عید در او نعل واژگون باشد

چه خون که در دل نظارگی کند نگهش

بیاض نرگس چشمی که لاله گون باشد

عرق ز روی تو بی اختیار می ریزد

در آفتاب قیامت ستاره چون باشد

زبان عقل در اوصاف عشق کوتاه است

که صبحدم علم شمع سرنگون باشد

چنان که تنگی دلها به فراخور عقل

گشاد سینه به اندازه جنون باشد

فریب ساحل ازین بحر بیکنار مخور

که هر سفینه در او نعل واژگون باشد

چرا چولاله کنم شکوه تنک ظرفی

مرا که داغ درون زینت برون باشد

ز سنگ لاله دلمرده خیمه بیرون زد

چراغ زنده دلان زیر خاک چون باشد

فغان که دیده رهبرشناس نیست ترا

وگرنه ذره به خورشید رهنمون باشد

کجا زناله صائب دلت به درد آید؟

وگرنه که گوش به آواز ارغنون باشد

غنیمت است که غمخانه جهان صائب

غمی نداشت که از صبر ما فزون باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام