گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۵۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فغان که هستی ما خرج آشنایی شد

بهار عمر به تاراج بینوایی شد

چو وحشیی که گرفتار در قفس گردد

تمام عمر در اندیشه رهایی شد

درین قلمرو پرصید از نگون بختی

درازدستی ما ناوک هوایی شد

شناوری است که بستند سنگ بر پایش

مجردی که گرفتار کدخدایی شد

اگر خموش نشیند دلش سیاه شود

چوشعله هر که بدآموز ژاژخایی شد

چه گنجها که تواند ز نقد وقت اندوخت

هر آن رمیدن که فارغ ز آشنایی شد

در آن چمن که به زر میخرنددلتنگی

چو غنچه خرده ما صرف دلگشائی شد

چنان فشرد مرا عشق آهنین بازو

که سنگ بر من دیوانه مومیایی شد

نشد ز شهپرتوفیق هیچ رهرو را

گشایشی که مرا از شکسته پاپی شد

ز شهریان خرابات می شودصائب

ز راه ورسم جهان هر که روستایی شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام