گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۴۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فغان که وحشی من مانده از رمیدن شد

چو نقش پای زمین گیر آرمیدن شد

به جرم این که چو شمع آتشین زبان گشتم

تمام هستی من صرف لب گزیدن شد

اگر چه سوخت رگ وریشه مرا غم عشق

خوشم که دانه من فارغ از دمیدن شد

به گرد بالش گوهر فرو نیارد سر

چنین که قطره من تشنه چکیدن شد

حریف سرکشی نفس چون توانم شد

مرا که آبله دست از عنان کشیدن شد

به گرمخونی محشر نمی شودپیوند

گسسته هررگ جانی که از رمیدن شد

شود به قدر تواضع کمال روزافزون

هلال ماه تمام از ره خمیدن شد

چنان فشرده مرا چرخ آهنین بازو

که رنگ گوهرم آماده چکیدن شد

چه لازم است کنم پای سعی آبله دار

مرا که راه طلب کوته از تپیدن شد

مکن به حاصل دنیا نظر سیه صائب

که برگ کاه مرا مانع از پریدن شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام