گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۴۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز برق حسن تو هر خار نخل ایمن شد

ز عارض تو چراغ بهار روشن شد

چراغ گل که از وچشم باغ روشن بود

ز شرم روی تو پنهان به زیر دامن شد

مرا پریدن چشم است نامه اعمال

که صبح محشر من آن بیاض گردن شد

به چشم روزنه اش دایم آب می گردد

زآفتاب تو هرخانه ای که روشن شد

کنون که چاک گریبان گذشت از دامن

مرا ازین چه که مژگان به چشم سوزن شد

ز آشنائی آن زلف دست کوته دار

که کوه طاقت من سنگ این فلاخن شد

امان نمی دهد انکار عشق زاهد را

بس است راه غنیم کسی که رهزن شد

به تازیانه غیرت سری برآراز خاک

که دانه سبز شد وخوشه کردوخرمن شد

خوشم به سینه صد چاک چون قفس صائب

که دام عیش بودخانه ای که روزن شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام