گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۳۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسد

که آب تلخ به سرچشمه بقا نرسد

اثر ز گرمروان بر زمین نمی ماند

به گرد آتش این کاروان صبا نرسد

کجا رسد دل بی دست و پای ما ز تلاش

به خلوتی که به بال ملک دعا نرسد

فغان که سرکشی و ناز را دو ابرویش

گذاشته است به طاقی که دست ما نرسد

ز مال رزق حریصان بود غبار ملال

که غیر گرد ز گندم به آسیا نرسد

جگر گداز بود زردرویی منت

خدا کند که مس ما به کیمیا نرسد

همان ز مردم هموار می کشم خجلت

به خاکساری من گرچه نقش پا نرسد

سپند خال ازان دایم است پابرجا

که چشم زخم به آن آتشین لقا نرسد

خموش باش اگر پخته گشته ای که شراب

ز جوش تا ننشیند به مدعا نرسد

تمام نیست عیار کسی که چون خورشید

به ذره ذره فروغش جدا جدا نرسد

میان ساختن و سوختن تفاوتهاست

به گرد خاک ره یار توتیا نرسد

ز چار موجه به ساحل نمی رسد صائب

سبکروی که به سر منزل رضا نرسد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام