گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۲۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فغان ز سینه آسوده محشر انگیزد

گرستن از جگر گرم، کوثر انگیزد

چه تن به مرده دلی داده ای، بر افغان زن

که آه و ناله دل مرده را برانگیزد

زمین عرصه محشر گر آفتاب شود

ترا عجب که به این دامن تر انگیزد

مباش کم ز سمندر درین جهان خنک

که از بهم زدن بال، آذر انگیزد

چو مور هرکه قناعت کند به تلخی عیش

به هر طرف که رود گرد شکر انگیزد

به دام عشق سزاوار، آتشین نفسی است

که چون سپند ز جا دانه را برانگیزد

مکن به هر خس و خاری دهان خود را باز

که خامشی ز دل غنچه ها زر انگیزد

ز آه ما مشو ای پادشاه حسن ملول

که کیمیاست غباری که لشکر انگیزد

شراب تلخ به دریا دلی حلال بود

که چون محیط به هر موج گوهر انگیزد

به گاه لطف چه احسان کند به خشک لبان

به وقت خشم، محیطی که گوهر انگیزد

نمی رود دل خونین ز جا، که هیهات است

که آتش از جگر لعل صرصر انگیزد

دل غیور من از جا نمی رود به نگاه

مگر سپند مرا روی دل برانگیزد

ربوده است ز من هوش ساقیی صائب

که می ز ساغر چشم کبوتر انگیزد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام