گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۹۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ملال در دل آزاده جا نمی گیرد

زمین ساده ما نقش پا نمی گیرد

حریف پرتو منت نمی شود دل من

ز صیقل آینه من جلا نمی گیرد

کجا دراز شود پیش این سیاه دلان؟

که رنگ، دست غیور از حنا نمی گیرد

سری به افسر آزادگی سزاوارست

که جا به سایه بال هما نمی گیرد

به هرکه نیست به حق آشنا، ندارد کار

سگی است نفس که جز آشنا نمی گیرد

چگونه بلبل ازین گلستان کند پرواز؟

که شبنم از رخ گلها هوا نمی گیرد

سبک ز دشت وجود آنچنان گذر کردیم

که خون آبله ای پای ما نمی گیرد

اگر سفر کنی از خویش در جوانی کن

که جای پای سبکرو عصا نمی گیرد

کریم را ز طرف نیست چشم استحقاق

به کفر، رزق ز کافر خدا نمی گیرد

اگر ز اهل دلی از گزند ایمن باش

سگ محله عشق آشنا نمی گیرد

کشیده ام ز طمع دست خود چنان صائب

که نقش، پهلویم از بوریا نمی گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام