گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۹۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز ناقصان خرد من کمال می گیرد

ز زنگ آینه من جمال می گیرد

چه حالت است که دشمن اگر شود ملزم

مرا ز شرم تب انفعال می گیرد

جنون بهانه تراش است و شوق طفل مزاج

ز رقص ذره مرا وجد و حال می گیرد

من و متابعت خضر نیک پی، هیهات

ز سایه فرد روان را ملال می گیرد

به روی آینه از خواب چون شود بیدار

نخست دل ز خود از بهر فال می گیرد!

کسی است صوفی صافی که خرقه اندازد

نه آن فسرده که بر دوش شال می گیرد

مرا ز نقش به نقاش چشم افتاده است

کجا دل از کف من خط و خال می گیرد؟

صفای گوهر دل در قبول آزارست

که مهر روشنی از خاکمال می گیرد

درون پوست نگنجد خطش ز رفتن حسن

که سایه عمر دراز از زوال می گیرد

ز هر کجا که غمی پای در رکاب آرد

نشان صائب شوریده حال می گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام