گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۴۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شراب روز دل لاله را سیه دارد

ازین سخن مگذر سرسری که ته دارد

فروغ مشعل خورشید کرم شب تاب است

چنین که زلف تو روز مرا سیه دارد

چه فیضها صدف از پرتو خموشی یافت

گهر شود به کفش آب، هرکه ته دارد

چگونه بدر نگردد هلال غبغب او؟

ز ناز بالش خورشید تکیه گه دارد

عنان گسسته چو سیلاب می روم، بفرست

توجهی که عنان مرا نگه دارد

چسان برون ندهم شعله شکایت را؟

ازان دلی که چو مجمر هزار ره دارد

گشود بند قبا بی حجاب، آه کجاست

که چشم روزن این خانه را نگه دارد

درازدستی در کاروان احسان نیست

وگرنه چندین یوسف هنر به چه دارد

کسی که فکر سر خود نمی کند صائب

همیشه باد به کف، خاک در کله دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام