گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۳۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل رمیده ما شکوه از وطن دارد

عقیق ما دل پرخونی از یمن دارد

یکی است آمدن و رفتن سبکروحان

شکوفه جامه احرام از کفن دارد

چو غنچه هرکه به وحدت سرای دل ره برد

حضور گوشه خلوت در انجمن دارد

دلی که سوخته آن لب چو شکر شد

چو طوطیان ز پر و بال خود چمن دارد

سهیل اگر چه کند سیر لاابالی وار

به هر طرف که رود چشم بر یمن دارد

دلی خزینه گوهر شود که چون دریا

هزار مهر ز گرداب بر دهن دارد

ز نافه باد صبا نامه های سربسته

ز هر غزال به آن زلف پرشکن دارد

چه سرمه ها به سخن چین دهد، نظربازی

که راه حرف به آن چشم خوش سخن دارد

ز ناله ای که کند خامه می توان دانست

که کوه درد به دل صاحب سخن دارد

ز یوسفی که ترا در دل است بیخبری

وگرنه هر نفسی بوی پیرهن دارد

چنان ز بوی تو گردید عام بیهوشی

که شبنم آینه پیش رخ چمن دارد

کسی که گوشه گرفته است از جهان صائب

خبر ز چاشنی کنج آن دهن دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام