گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۱۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چه غم ز خاطر ما دیدنی برون آرد؟

چه خار از دل ما سوزنی برون آرد؟

مرا به گوشه عزلت کشید وحشت خلق

خوشا رهی که سر از مأمنی برون آرد

درین زمانه که امید دست چربی نیست

مگر چراغ ز خود روغنی برون آرد

فغان که جاذبه عشق ماه کنعان را

امان نداد که پیراهنی برون آرد

به آفتاب رسد همچو صبح صافدلی

که از جگر نفس روشنی برون آرد

چو دود هر که درین خاکدان به خود پیچد

امید هست سر از روزنی برون آرد

چو غنچه پاک دهانی سرآمدست اینجا

که سر به جیب برد گلشنی برون آرد

ز درد ما خبرش هست اندکی صائب

کسی که گوهری از معدنی برون آرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام