گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۰۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بغیر اشک که راه نگاه من بندد

که دیده قافله ای چشم راهزن بندد؟

روا مدار خدایا که متحست زر می

به زور گیرد و بر گوشه کفن بندد

بغیر سوختن و گریه کردن و مردن

چه طرف شمع ازین تیره انجمن بندد؟

نمی کند گله ام گوش، اگرچه بتواند

در هزار شکایت به یک سخن بندد

نسیم مصر به کوی تو گر گذار کند

عبیر خاک رهت را به پیرهن بندد

به انتقام دل پرخراش، جا دارد

که بیستون کمر قتل کوهکن بندد

عجب مدار ز هر مو چو چنگ اگر نالم

که عشق زمزمه بر تار پیرهن بندد

خزان ز سردی آهم چو بید می لرزد

اگرچه در نفسی نخل صد چمن بندد

به این ثبات قدم شرم باد شبنم را

که صف برابر خورشید تیغ زن بندد

ازین چه سود که دیوار باغ افتاده است؟

که شرم عشق همان در به روی من بندد

نکرد از زر گل بی نیاز بلبل را

کدام مرغ، دگر دل درین چمن بندد؟

که غیر شاعر شیرین سخن دگر صائب

بلند نام شود چون لب از سخن بندد؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام