گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۷۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز درد و داغ، دل تیره دیده ور گردد

زمین سوخته روشن به یک شرر گردد

چنان که می شود آتش بلند از دامن

ز نامه شوق ملاقات بیشتر گردد

بود حلاوت عشاق در گرفتاری

ز بند، حوصله نی پر از شکر گردد

شود ز هاله کمربسته حسن ماه تمام

ز طوق فاختگان سرو دیده ور گردد

خط مسلمی آفت است گمنامی

سیاه روز عقیقی که نامور گردد

ز دست دامن آوارگی مده زنهار

که تنگ دامن صحرا ز راهبر گردد

غریب نیست شود مشک، اشک خونینش

ز دور خط تو هر دیده ای که برگردد

به زیر پای کسی کز سر جهان خیزد

فلک چو سبزه خوابیده پی سپر گردد

حضور صافدلان زنگ می برد از دل

که آب، سبز محال است در گهر گردد

عرق به دامنم از چهره پاک خواهد کرد

ز اشتیاقم اگر یار باخبر گردد

مکن به ریختن خون ز چشم تر امساک

که خون مرده دلان خرج نیشتر گردد

دلم ز چین جبینش چو بید می لرزد

سفینه مضطرب از موجه خطر گردد

شود گشادگیش قفل بستگی صائب

ز هر دری که گدا ناامید برگردد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام