گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۷۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز درد و داغ دل تیره خوش جلا گردد

ز گلخن آینه تار باصفا گردد

یکی هزار کند شوق را جدایی اصل

که قطره سیل شود سوی بحر وا گردد

تو سعی کن که به سعادت رسیدگان پیوند

که استخوان به هما چون رسد هما گردد

به خاکبوس حریمش برهنه می آیند

کسی که چون حرم کعبه یک قبا گردد

به راست خانگی خویش اعتماد مکن

که تیر راست بسی از هدف خطا گردد

به احتیاط قدم می نهند بینایان

به وادیی که در او کور بی عصا گردد

به چاره ساز ز بیچارگی توان پیوست

امیدهاست به دردی که بی دوا گردد

به آتش است سزاوار چهره سختی

که سنگ کاسه دریوزه گدا گردد

چو سرو هرکه به آزادگی قناعت کرد

ز برگریز محال است بینوا گردد

اگر به خاک نریزی تو آبروی طمع

به مدعای تو این هفت آسیا گردد

به وصل کعبه رسد بی دلیل و راهنما

مرا کسی که به بتخانه رهنما گردد

به زندگانی جاوید می رسد چون خضر

دلی که آب ازان آتشین لقا گردد

ز شرم بی ثمری پشت من دو تا شده است

اگرچه شاخ ز جوش ثمر دو تا گردد

رقیب را نتوان مهربان به احسان کرد

به طعمه کی سگ دیوانه آشنا گردد؟

ادا به صبح بناگوش می توان کردن

صبوحیی که در ایام گل قضا گردد

نمی کند به شکر تلخ، کام خود صائب

چو طوطیان به سخن هرکه آشنا گردد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام