گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۴۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید

فیض خار سر دیوار به پایی نرسید

هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند

مسی از دست ندادم که طلایی نرسید

قیمت گوهر شهوار گرفت اشک کباب

خون ما سوخته جانان به بهایی نرسید

گر دوا این و گرانجانی منت این است

جان کسی برد که دردش به دوایی نرسید

آنچنان رو که به گردت نرسد برق، که من

رو به دنبال نکردم که قفایی نرسید

نظر مهر ز افلاک مجویید که صبح

استخوانی است که فیضش به همایی نرسید

در پس بوته تدبیر نرفتم هرگز

کز کمینگاه قدر تیر قضایی نرسید

صائب امروز سخنهای تو بی قیمت نیست

این متاعی است که هرگز به بهایی نرسید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام