گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۲۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون قلم بر سر غمنامه هجران آید

دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید

گر شب هجر سیاهی شود و آه قلم

نامه شوق محال است به پایان آید

موج ساکن نشود قلزم بی پایان را

سخن شوق به پایان به چه عنوان آید؟

تا نیفتد به دو چشم تو مرا چشم، دگر

چه خیال است مرا خواب به مژگان آید؟

مژده وصل مگر مانع رفتن گردد

خسته ای را که ز هجر تو لب جان آید

چون گل از دست نگارین تو چون یاد کنم

چاکم از سینه جلوریز به دامان آید

کشت امید مرا ابر بهار دگرست

قاصدی کز سر کویت عرق افشان آید

گر بداند که چه خون می خورم از تنهایی

دل شب بر سر من مست و غزلخوان آید

چه نظر بر دل صد پاره ما خواهد کرد؟

لاله رویی که خراجش ز گلستان آید

گریه ای سر کنم از درد که آن سرو روان

همره قافله اشک به دامان آید

چشم یعقوب مرا پیرهن بینایی است

هر غباری که ز کوی تو خرامان آید

خنده شیشه می بر تو گران می آید

به چه امید کسی بر سر افغان آید

چه بهشتی است که تا پای در آن کوی نهم

یارم از خانه برون دست و گریبان آید

از غریبی دل من باز نیاید صائب

مگر آن روز که یارم به صفاهان آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام