گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۰۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود

نور خورشید، نظربند ز روزن نشود

نبرد خنده ظاهر ز دل تنگ ملال

غنچه را دل تهی از خون به شکفتن نشود

باد دستان ز گرانباری زر آزادند

سنگ یک لحظه فزون بار فلاخن نشود

می شود خرده جانها یکی از وصل هزار

آه اگر دانه من واصل خرمن نشود

دل روشن ز هوادار نبالد بر خویش

شعله ور آتش یاقوت ز دامن نشود

صبح خورشید جهانتاب بود چشم سفید

چشم یعقوب محال است که روشن نشود

چاه خس پوش خطر بیش ز رهزن دارد

دوربین امن ز همواری دشمن نشود

برمیاور سر دعوی ز گریبان غرور

که علم کس به کمال از رگ گردن نشود

سوز دل کم نشد از تیغ شهادت صائب

آتش سنگ خموش از نم آهن نشود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام