گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۳۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

غم محال است که تدبیر دل من نکند

این نه برقی است که دلسوزی خرمن نکند

سرو چون قامت عاشق طلبی جلوه دهد

چه کند فاخته گر طوق به گردن نکند؟

ما و فرهاد به یک زخم ز عالم شده ایم

خون ما خواب به افسانه دشمن نکند

همه شب ناخن من با دل من در جنگ است

چه کند صیقل اگر آینه روشن نکند؟

بال پروانه ما شمع تجلی طلب است

عشقبازی به جگرگوشه گلخن نکند

بس که غم قفل به دلهای پریشان زده است

غنچه ای در دل شب یاد شکفتن نکند

چشم صائب ز جمال تو چنان معمورست

که توجه به گل و لاله ایمن نکند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام