گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۳۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در صدف چشم محال است گهر باز کند

گره از دیده پوشیده سفر باز کند

آه سردست گشاینده دلهای غمین

از دل غنچه گره باد سحر باز کند

هرکه بیرون ننها پای خود از حلقه ذکر

چشم چون سبحه ز صد راهگذر باز کند

زآستین دست برون گر نکند بالیدن

کیست تا بند قبای تو دگر باز کند؟

از وبال اختر ما نیز برون می آید

چشم اگر در جگر سنگ شرر باز کند

صافدل محرم و بیگانه نمی داند چیست

که به روی همه کس آینه در باز کند

مردم چشم مرا گر هدف تیر کنی

به تماشای رخت چشم دگر باز کند

چه خیال است دل آزاد شود زیر فلک؟

مرغ در بیضه محال است که پر باز کند

پختگی گر نکند رحم به کوته دستان

کیست کز نخل بلند تو ثمر باز کند؟

خبری نیست سزاوار شنیدن صائب

گوش خود کس به امید چه خبر باز کند؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فرّخ نوشته:

لطفا مصراع اول بیت سوم به:
هر که بیرون ننهد پای خود از حلقه ذکر
اصلاح گردد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام