گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۲۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روشنانی که ز خورشید نظر می گیرند

چشم نظارگیان را به گهر می گیرند

جامه شهپر طاوس در او می پوشند

بیضه زاغ اگر در ته پر می گیرند

نتوانند به صد قرن گرفتن شاهان

کشوری را که به یک آه سحر می گیرند

رهرو عشق به دنبال نبیند چون برق

کاهلان هر نفس از خویش خبر می گیرند

سخن پاک محال است که بر خاک افتد

طوطیان مزد خود آخر ز شکر می گیرند

ای که با سوختگان ذوق تکلم داری

سرمه در راه نفس ریز که در می گیرند

خبر از قافله ریگ روان می گیرند

از من این بیخبرانی که خبر می گیرند

پردلان چشم ندارند که دشمن بینند

نه ز عجزست که بر روی، سپر می گیرند

خجل از آبله های دل خویشم که مدام

ساغری پیش من تشنه جگر می گیرند

خنده با چاشنی عمر نمی گردد جمع

پسته را بی لب خندان به شکر می گیرند

عنقریب است نفس سوختگان خط سبز

از لبش داد من تشنه جگر می گیرند

صائب این صاف ضمیران چو دهن باز کنند

چون صدف دامنی از در و گهر می گیرند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام