گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۹۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دردمندان که به ناخن جگر خود خستند

چشمه خویش به دریای بقا پیوستند

خود حسابان که کشیدند به دیوان خود را

در همین نشأه ز آشوب قیامت رستند

خاکیانی که به معماری تن کوشیدند

در ره آب بقا سد سکندر بستند

چه بغیر از نفس سوخته حاصل دارند؟

دانه هایی که درین شوره زمین پا بستند

عمر در ماتم احباب به افسوس مبر

شکر کن شکر کز این خواب پریشان جستند

سنگ بر کعبه زنان شیشه خود می شکنند

وای بر سنگدلانی که دلی را خستند

عرق چهره خورشید جهانتاب شوند

شبنمی چند که در دامن گل ننشستند

می توانند به یک حمله دو صد قلب شکست

همچو ابرو دو سر آمد چو بهم پیوستند

دامن وصل شکر در کف جمعی افتاد

که چو نی در جگر خاک کمر را بستند

ای خوش آن مایه درستان که ز بی آزاری

هیچ دل غیر دل خسته خود نشکستند

صائب از خلق جدا باش که موران ضعیف

مار گشتند به ظاهر چو به هم پیوستند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام