گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۸۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حسرت عمر، مرا در دل افگار بماند

رفت سیلاب به دریا و خس و خار بماند

در بساط من سودازده زان باغ و بهار

خار خاری است که در سینه افگار بماند

مرکز از دایره پروانه آزادی یافت

دل ما بود که در حلقه زنار بماند

بال پرواز ز هر موج سرابش دادند

هرکه در بادیه عشق ز رفتار بماند

عنکبوتی است که در فکر شکار مگس است

زاهد خشک که در پرده پندار بماند

زیر گردون خبر از حال دل من دارد

هرکه را آینه در پرده زنگار بماند

دل به نظاره او شد که دگر باز آید

آب گردید و در آن لعل گهر بماند

جان نمی خواست درین غمکده ساکن گردد

از غبار دل ما در ته دیوار بماند

شست از خون شفق صبح قیامت دامن

خون ما بود که بر گردن دلدار بماند

می تواند گره از کار دو عالم وا کرد

دست هرکس ز تماشای تو از کار بماند

دانه سوخته از خاک برآمد صائب

دل بی حاصل ما در ته دیوار بماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام